مرا به خاطر آور زماني که رفتهام و در خاطره ها جاي ندارم و اگر اين تباهي مرا رها کند غمگين مشو زيرا نشاني ازمن در کنج مهم ترين دوران زودگذر زندگي ات خواهي يافت
باور کن که دوستت دارم اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم .... اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم.... اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم.... اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم.... اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم.... اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم.... دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني ..... عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي.... به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ...... دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم .... اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم! باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه ها ج: جسارت برای ادامهزیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه ح: حق شناسی برایتزكیه نفس خ: خودداری برای تمرین استقامت د: دور اندیشی برای تحول تاریخ ذ: ذكر گوپی برای اخلاص عمل ر: رضایت مندی برای احساس شعف ز: زیركیبرای مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها س: سخاوت برایگشایش كار ها ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج ص: صداقت برای بقای دوستی ض: ضمانت برای پایبندی به عهد ط: طا قت برای تحمل شكست ظ: ظرافت برایدیدن حقیقت پوشیده در صدف ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها غ: غیرت برایبقای انسانیت ف: فداكاری برای قلب های درد مند ق: قدر شناسی برای گفتنناگفته های دل ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق گ: گذشت برای پالایش احساس ل: لیاقت برای تحقق امید ها م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك ن: نكتهبینی برای دیدن نادیده ها و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترك
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
ياد گرفتم که . . دل شکستگی چه مزه ای ميده (خوشمزس!). چه دردیداره (خيلی دردش سنگينه. جوری که يدفعه احساس می کنی که تمام استخونات خورد شدن! چهبرسه به دل نازکت!). و درست شدنی هم نيست! (پس به هيچ کسی اجازهنده که دلت رو بشکونه!).
ياد گرفتم که . . برای اينکه دلت نشکنه، دلت رو به هيچ کسهديه نده!
ياد گرفتم که . . اگه به يه دختری بگی دوستت دارم، (اگه واقعااز ته دل دوستش داشته باشی . .) فکر ميکنه که يا تو فکرت منحرفه يا فقط برایخوشگليش ميگی. (پس هيچ وقت به هيچ دختری نگو دوستت دارم!). خيلی چيزای زيبا تر اززيبا رو بودن وجود داره . . .
ياد گرفتم که . . کسی که عشق تو دلش نيست، يه مرده یمتحرکه!
ياد گرفتم که . . به هيچ کسی اعتماد نکنم.
ياد گرفتم که . . هيچ کسی ارزش اشک هايی که از چشمای يه عاشقمی ريزه رو نداره (ولی چی کار کنم که اين اشک لعنتی واسه خودش مياد.)
ياد گرفتم که . . اگه خالصانه و با تمام وجود عاشق کسی باشی وجونتم واسش فدا کنی، اصلا انتظار اينو نبايد داشته باشی که اونم همين کاروبکنه.
ياد گرفتم که . . طول می کشه تا عشق کسی در دل تو رشد کنه. ولی وقتی عاشق شدی، هيچ وقت نمی تونی عشقت رو فراموش کنی (مخصوصا اگه اولين باریباشه که عاشق شده باشی).
ياد گرفتم که . . اگه عاشق کسی شدی، بهش نگو (به عبارتی اگهبگی ممکنه ضايع کنی!). خودش از نگاهت و طرز رفتارت ميفهمه (اگه دل داشته باشه!).
ياد گرفتم که . . عاشق بودن خيلی سخته. ولی دل شکستن خيلیراحته!
ياد گرفتم که . . مردم به راحتی دل همديگرو ميشکنن!
ياد گرفتم که . . منم مثل آدمای ديگه سنگ دل باشم (ولی حيف کهنمی تونم!).
و فهميدم که . . عشق تو دل مردم مرده! اگه عشقی هنوز تو دلت باقیمونده، حفظش کن. خيلی با ارزشه
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم بهبزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا وپشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستریو سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارمو زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار میسازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رودبنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.درآشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگریبرای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم،يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگریبرای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی میگذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی میخواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادیعينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلشخواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم ازروی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها وسالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچگشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ وپيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی ازشومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهایدنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايتخانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که میخواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است وپر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آنزندگی به شدت جريان دارد.نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرتببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟بههنگام، بازگردمنتظرت خواهيم ماندمن و تنهائیم
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
When love ends A new painbegins An empty feeling A broken spirit that needs healing Emotionshard to control A tattered heart, hard to console Dreams soshattered Unspoken thoughts left scattered No answers to be found Onlyto the pain you are bound
When love ends Misery setsin You're left to fight it alone Into a battle of heart and mind, you arethrown Trying to forget the one in your heart While you slowly fallapart Drifting away from a love you knew Is so much easier to say than todo Pain that leaves you feeling drained A lonely feeling, hard toexplain
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
Idreamed I had an interview with God. در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم Soyou would like to interview me? God asked. او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟ If you have the time? I said. گفتم ....اگر وقت داشته باشيد... God smiled. ?My time is eternity. لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟ What surprises you most abouthumankind? پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered... پاسخ داد: That they get bored withchildhood, آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... they rush to grow up, andthen عجله دارند بزرگ شوند و سپس..... long to be children again. آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند That they lose their health to makemoney... سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند and then lose theirmoney to restore their health. می کنند. و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف That by thinking anxiously about the future, چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند. they forget the present, که از حال غافل مي شوند such that they live in neither the present nor the future. به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده "That they live as if they will never die, آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي میرند. and die as though theyhad never lived. و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند. we weresilent for a while. ما براي لحظاتي سکوت کرديم And then I asked. سپس من پرسيدم.. As a parent, what are some of life's lessons you want yourchildren to learn مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بدانند؟ To learn they cannot make anyone love them. پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبورکنند که دوستشان بدارند. All they can do ولي مي توانند is let themselves be loved. طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند. To learn that it is not good to compare themselves toothers. ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند. To learn to forgiveby practicing forgiveness. ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds inthose they love, ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش دارید ایجاد کنید and it can take many years to heal them. ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد To learn that a rich person ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد is not one who has themost,but is one who needs the least بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد To learn that there are people who love them dearly, ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند but simply have not yetlearned how to express or show their feelings. ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند To learn that two people can ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند look at the same thing and see it differently? ولي برداشت آن ها متفاوت باشد To learn that it is not enough thatthey ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند forgive one another, but they must also forgive themselves. بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند "Thank you for your time," I said سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم "Is there anything else you would like your children to know" آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟ God smiled and said,Justknow that I am here... always. فقط اين که بدانند من اين جا و: خداوند لبخندي زد و پاسخ داد با آن ها هستم..........براي هميشه
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
من از دلواپسی های غريب زندگی دلواپسی دارم و کس باور نمی دارد که من تنهاترين تنهای اين تنهاترين شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترين شهر خدا يک قصه بنويسم و يا يک تابلوی ساده..... که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و اين نقاشی دنيای تنهایی بماند يادگارخستگی هايم و می دانم که هر چشمی نخواهد ديد شهر رنگی من را
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
من میخوام یه وبلاگ گروهی درست کنم ولی تنهام . اگه شما مایلید باهم درستش کنیم خبرم کنین در ضمن وبلاگ در مورد عکس و اس ام اس خوشحال میشم اگه باهام همکاری کنین.
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
از خودمان بارها پرسيده ايم پس انصاف خدا کجاست؟ چرا زندگی برای عده ای از آدمها راحتتر و برای عده ای سختتر پيش می رود؟ و آنگاه به عدالت خدا شک می کنيم يا دل خود را به اين خوش می کنيم که جهان ديگری هست که انصاف زمين را بر انسانها ارزانی می دارد. ولی من امروز واقعا معتقدم که خدا تاوان هر عملی را که انجام می دهيم در همين زمين به ما برمی گرداند و دليل آن هم چيزی نيست جز اشتياق او به ديدن رشد ما.
يادم می آيد روزی دوستی به من گفت هرکاری که می کنی ، هزينه ای دارد. او راست می گفت. حتی بارها برايم اتفاق افتادهکه بين بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده ام اما همان هم هزينه ای دارد که برای رشدمان بايد بپردازيمش. البته اين پرداختها بعضا عالی هستند ، باعث می شوند به فکر فرو رويم و با خودمان روراست باشيم و بدانيم که شکستن هر دلی ، خواسته يا ناخواسته ، تاوانی دارد که بايد بپردازيم. و جالبتر از همه اين است که دانستن اين موضوع باعث می شود نه تنها بديهايی که ديگران گهگاه در حقمان مرتکب می شوند ، اعتماد به نفس و قدرتمان را نشکند ، بلکه باعث احساس بزرگواری و بخشايندگی و اعتماد بنفس در ما شود زيرا خواهيم دانست که مشغول پرداختن تاوان گناهی هستيم که در گذشته مرتکب شده ايم و مطمئن خواهيم بود که بار گناهان و بربختيهای زندگيمان کمتر خواهد شد. پس غر نزن، همين حالا بلند شو ، اشکهايت را بشور و سختيهای زندگيت لبخند بزن زيرا آنها نعمتهای الهی هستند برای رها کردن تو از بند خودت
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
سلام عزيزم هرچند هنوز زوده ولي شايد ديگه منو نبینی واسه همين الان برات نامه نوشتم. پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟ آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد. وسعت هيچ کس ندانست. در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام دوستت دارم بود. چقدر لبان و قلبم ، پر از ستاره و ميباليدم. و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود اما.............. شايد که ديگر مهم نيست کنم. که از تو گلايه ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش. نبود؟؟؟. چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم در آسمان کوچکم گم کنم. بي آنکه تو را و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو. آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟. .مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه من به يادت هستم. هرکجايي هستي فصل گرما يا سرما آن چه بايد اين است دوستت دارم غريبه : امضا
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 توسط مهدیه | لينك ثابت
|
در به در
من اگه کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم توی این حصار پر درد با غمت سر نمی کردم.